محمد تقي جعفري

14

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

چون حكيمك اعتقادى كرده است كاسمان بيضه زمين چون زرده است گفت سائل چون بماند اين خاكدان در ميان اين محيط آسمان همچو قنديلى معلق در هوا نى به اسفل مىرود نى بر علا آن حكيمش گفت كز جذب سما از جهات شش بماند اندر هوا همچو مغناطيس قبه ى ريخته در ميان ماند آهنى آويخته در عين حال قشر انديشهء جلال الدين در مورد ديگر از مثنوى زمين را روى آب گوشزد كرده مىگويد : وين زمين گويد كه دارم برقرار اى كه بر آبم تو كردى استوار ه - در توصيف اين كه مرد عارف ما فوق كميتها است مىگويد : از شش و از پنج عارف گشت فرد محترز گشته است زين شش پنج نرد . . . صد هزاران مرد پنهان در يكى صد كمان و تير درج ناوكى اين يك مضمون خوب در بارهء عظمت روان آدمى و ما فوق قرار گرفتن آن است از كشش و بعد و عدد و غيره ، ولى ناگهان انديشه جلال الدين تابى به خود مىگيرد و ما مىگويد : ما رميت إذ رميت فتنه اى صد هزاران خرمن اندر حفنه اى آفتابى در يكى ذره نهان ناگهان آن ذره بگشايد دهان ذره ذره گردد افلاك و زمين پيش آن خورشيد چون جست از كمين اين مطلب كه ذرات جهان ماده چنين قدرت انفجار شگفت انگيز دارد ، پس قدرت فعاليت و انفجار يك روان رشد يافته چه خواهد بود . ظاهر ابيات است و روشن است كه مقصود جلال الدين يك معناى عمومى است كه ذرات هر دو قلمرو و روان و جهان را شامل مىشود .